پیکرت مانند تسبیحی است که از هم وا شده

 تیغ و تیر و نیزه روی بیت بیتت جا شده

 طعنه و زخم زبان قد تو را خم کرده است

 قد تو حالا شبیه مادرم زهرا شده ...

 آن قدر روی تنت شمشیر و نیزه تاخته...

 قد تو رعنای من، رعناتر از طوبی شده

 مادری پهلو شکسته رو به رویت آمده

 کوچه، سیلی، میخ در معنا شده

 واژه های بر زبانم کمتر از حد تواند

 برکهٔ شعرم به شوق نام تو دریا شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 0:58  توسط وحيده افضلي  | 
به اسبش هي زد و زلفش ميان بادها گُل كرد
تمام دشت را سرشار از عطر قرنفُل كرد

نگاهش آهوان خسته را مدهوش خود كرده است
لبانش سنگ هاي تشنه را غرق تغزُل كرد

و بسم الله رويش – صبحگاهان بني هاشم –
بيابان هاي دنيا را پر از تحرير بلبل كرد

...پدر از دور مي بيند كه در گرد و غبار دشت
پسر کم رنگ و مبهم می شود اما تحمل كرد

زره گُر مي زند بر ارغوانش حلقه در حلقه
به سوي خيمه ها برگشت و بندش را كمي شُل كرد

پدر از دور مي بيند كه سر بر مي زند خورشيد
تمام اشتياقش را براي ديدنش پل كرد

به قدر يك خدا حافظ، سلامي كرد و جاري شد
و با پيغمبر خورشيد و باران ها توسل كرد

حسين آرام مي گريد بهار خون چكاني را
كه مثل غنچه ها آهسته در دامان او گل كرد
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 16:20  توسط وحيده افضلي  | 
هر جا سخن از خاک دری هست، سری هست
هر جا تب عشق است، دل در به دری هست
دیروز گدایان همه دنبال تو بودند
هر جا که شلوغ است یقینا خبری هست
اجداد من از دیر زمان عاشق عشقند
دیدید که در طینت ما هم هنری هست
بازار مرا با قدمت گرم نکردی
یک چند غلامی که بیایی ببری هست
در غیبت شه روی به شهزاده می آرند
صد شکر که در خانه آقا پسری هست
هر جا قد وبالای رشیدی است، یقینا
دنبال سرش نیم نگاه پدری هست
یا حضرت ارباب،دمت گرم و دلت شاد
یا حضرت ارباب کرم،خانه ات آباد
داریم همه محضر تو عرض سلامی
تو شاهی و ما نیز هر آنچه تو بنامی
تا خانه ی آباد شما بنده پذیر است
نامرد ترینم نکنم میل غلامی
ای قامت قد قامت تو عین قیامت
قربان قدت صد قد و بالای گرامی
تشخیص تو سخت است علی یا که رسولی
پس لطف بفرما وبفرما که کدامی؟
تو مفترض الطاعه ترین واجب مایی
هر چند امامت نکنی، باز امامی
هر کس که هوای پدری داشته باشد
خوب است که همچین پسری داشته باشد
انگار رسول است، نمایی که تو داری
انگار بتول است ،صدایی که تو داری
بد نیست که هر روز عقیقه بنمایی
با این قد انگشت نمایی که تو داری
باید که برای تو کرم خانه بسازند
از بس که زیاد است گدایی که تو داری
از شش جهت کعبه دل لطف تو جاری است
از سفره ی پر جود و سخایی که تو داری
تو آنقدر از خویشتن خویش گذشتی
که منتظر توست، خدایی که تو داری
کاری نکن ای دوست مرا از تو بگیرند
بگذار که عشاق به پای تو بمیرند
ای سیر کمالات همه تا سر کویت
ای آب فرات لب من آب وضویت
ابن الحسنت گفته حسین بس که کریمی
مانند حسن جود بود عادت و خویت
عالم همه حیران ابوالفضل و حسینند
ماتند ابوالفضل و حسین از گل رویت
پایین قدمهای حسین جای کمی نیست
جا دارد اگر غبطه خورد بر تو عمویت
اینقدر مزن آب به سرخی لب خود
حیف است که پیچیده شود اینهمه بویت
حیف از تو مرا عبد و غلام تو بدانند
باید که مرا عبد غلامان تو خوانند
....
ای زاده ی زهرا جگرت میرود از دست
امروز که دارد پسرت می رود از دست
ای کاش که بالای سرش زود بیایی
گر دیر بیایی ثمرت می رود از دست
بد نیست بدانی اگر از خیمه می آیی
با دیدن اکبر کمرت میرود از دست
....
افتادنت از زین پدرت را به زمین زد
برخیز و گرنه پدرت می رود از دست
برخیز که عمه نبرد دست به معجر
بر خیز به جان من و این عمه ات، اکبر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 21:0  توسط وحيده افضلي  | 
پايين پاي پادشاه 

شهزاده‌اي شبيه ماه

نشسته مثل آينه 

همه شدن غرق نگاه


ببين چي ميشه که يه شب 

فقط با يک گوشه‌ي لب

حجازو ديوونه کنه 

سوار زيباي عرب


وقتي که لبخند مي‌زنه

خديجه زهرا آمنه

مي‌خوان بگن احمد ماست

ليلا مي‌گه عشق منه


ليلا براي پسرش

براي قرص قمرش

شبيه پروانه‌اي بود 

که پر مي‌زد دور و برش


ـ تو پيرهنت حرز مي‌ذارم

بي تو من آروم ندارم

بيرون اگه خواستي بري

فقط با عباس مي‌ذارم


 

کنار عباس که باشي

يه خورده کمتر تو چشي

براي خلق تو خدا

انگار کشيده نقاشي


«والتين» يه آيه از لبات

«واليل» مال گيسوات

سوار اسبت که مي‌شي 

نازل مي‌شه «والعاديات»


دستات که پيمونه ‌مي‌شه

سجاده ميخونه مي‌شه

«سبحان ربي» که مي‌گي

فرشته ديوونه مي‌شه


تو خونه حيدري دارم

شبه پيمبري دارم

الله اکبر! ، روبروم 

علي اکبري دارم


الله اکبر! اومدي

الله اکبر! چه قدي!

الله اکبر! چه دلي!

سرمست ذات احدي


عاشقه تو شاه دینه

پسر ام البنينه

کريم آل هاشمي

بعد از حسن، تو مدينه


رقيه گريون که مي‌شه 

همه مي‌گن بهونه‌شه

بگيد علي اکبر بياد

تا دخترک آروم بشه


 

شبيه غنچه‌ها مي‌شه

لباش به خنده وا مي‌شه

عليِ اصغر وقتي که

تو آغوشت رها مي‌شه

 

قبيله بود و يه پسر

که اومد از غيب يه خبر

قبيله يک قافله شد

قافله يعني يه سفر


قافله يعني که نمون

وقتي ندا مي‌ده جنون

يعني عطش تو دل عشق

يعني خدا تو دل خون


يعني رجز‌هاي علي

يه واحد عشق عملي

«قالوا بلا» يي ابدي

سَرِ قراري ازلي


«قالوا بلي» بود و بلا

يک کربلا بود و بلا

رند بلاکش مست مست

خون و خدا بود و بلا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 22:1  توسط وحيده افضلي  | 
از حضرت خورشید بلی می گیرد

آئینه شباهت جلی می گیرد

او نیمه ی سیبی ست که در معراجش

دستان محمد از علی می گیرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 11:0  توسط وحيده افضلي  | 
می‌آیی و لیلا شده مجنون عطر و بوی تو
دستی به رویت می‌کشد، یک دست بر گیسوی تو
نه بر نمی‌دارد کسی یک لحظه چشم از روی تو
یک چشم زینب بر حسین آن چشم دیگر سوی تو

هم باده نوش کوثری، هم مست از جام علی
باز، ای محمد! می‌رسی، این بار با نام علی 

یا رب و یارب ساغرت، یا حق و یا حق باده‌ات
از مستی لب‌های تو میخانه شد سجاده‌ات
یک دم علی گل می‌کند در آن لباس ساده‌ات
یک دم محمد می‌رسد با زلف تاب افتاده‌ات

می‌آید از در مصطفی امشب که مستم با علی!
حالا که تو هر دو شدی پس یا محمد! یا علی!

تسبیح زیبایت دل روح الامین را می‌برد
آن قد و بالایت دل اهل زمین را می‌برد
ناز قدمهایت دل سلطان دین را می‌برد
موج نگاهت کشتی اهل یقین را می‌برد

غرقند قایق‌های ما در بهت اقیانوس تو
بال ملک می‌سوزد از «یا نور و یا قدوس» تو

وقتی رجز خوان می‌شوی، انگار حیدر می‌رسد
یک لافتای دیگر از نسل علی سر می‌رسد
ای نسخه دوم! ـ که با اصلش برابر می‌رسد ـ
پیش تو می‌لرزد زمین، گویی که محشر می‌رسد

صف می‌کشد یک شهر تا شاید تماشایت کند
مه می‌رسد تا یک نظر در صبح سیمایت کند

شهزاده! دل را می‌بری از شهر با یک گوشه لب
ای مرد! تو یا یوسفی یا احمدی،  یا للعجب!
چشم انتظارت کوچه‌ها، ای ماه زیبای عرب!
صبح یتیمان می‌رسد تا می‌رسی تو نیمه شب

دستان تو میراثی از دست کریم مجتبی
اصلا تو گلچینی شدی از گلشن آل عبا

تا پرده‌های خیمه را ماه جوان وا می‌کنی
هم دشمن و هم دوست را غرق تماشا می‌کنی
با شرم و خواهش یک نظر در چشم بابا می‌کنی
از او چه می‌خواهی؟ چرا این پا و آن پا می‌کنی؟

ای کربلایی این تو و این لحظه‌ی دلخواه تو
ای شیر مست هاشمی اینجاست جولانگاه تو

می‌خواستت در خاک و خون اصلا خدای کربلا
اصلا سرشتت از گِلی خونین برای کربلا
تا باز باشی بهترین، در روضه‌های کربلا
اما در این توفان امان از ناخدای کربلا

با خواهش چشمان تو تا اذن میدان می‌دهد
با رفتنت آرام جان! دارد پدر جان می‌دهد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 21:3  توسط وحيده افضلي  | 
یکی می گفت از گل بهتر است او

شبیه حضرت پیغمبر است او

علیّ مرتضا آمد به میدان

ولی نه! نه! علی اکبر است او

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 22:45  توسط وحيده افضلي  | 
آسمان درنظرت تیره شده چون دود است

تشنگی از لب خشکیده ی تو مشهود است

قطعه قطعه شدنت را همگی خندیدند

کوفیان را زقدیم عاطفه ها کمبوداست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 17:19  توسط وحيده افضلي  | 
پیچید دربین عبایش جسم اکبر را
"یا ایها المزّمّل" ی عین پیمبر را

صورت به صورت آیه هایش را تلاوت کرد
از بای بسم الله تا لبخند آخر را

دارد تمنا می کند  از چشم خونینش
یک پلک، یک گوشه و یا یک ناز دیگر را

شان نزول لحظه ی "امن یجیب" این جاست
اینجا که می بوسد لبش، لب های مضطر را

مانده است برگرداند از میدان شهیدش را
یا نه!  بگیرد زیر بازوهای خواهر را


زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 13:57  توسط وحيده افضلي  | 
یک جرعه بفهمید تب دریا را 

بی قامت او قیامت دنیا را

خنجر نزنید بر تن اکبر آه...

مجنون نکنید بیش از این لیلا را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 22:50  توسط وحيده افضلي  |